روزها یکی بعد از دیگری ٢۴ ساعت خودشونو تموم می کنن و نوبت رو میدن به 

     ٢۴ساعت بعدی و من با گذشت هر ٢۴ ساعت ناامیدتر از قبل میشم. نا امید از اومدن تو !

     این روزها کاملا از تو بی خبرم. انگار باید جدی جدی بی خیال همه چیز بشم .

     چقدرهمه چیز سرد شده ... سرد و بی روح ... همۀ اتفاقات گذشته دوباره همه شون با هم

     دارن می ریزن روی سرم و من جز دعا و سکوت و صبر و تماشا هیچ کار دیگه ای

     از دستم بر نمیاد ...

     همه شون تکراری اند ولی مثل همون موقع بدون راه حل و با یه عالمه سختی ...

     شاید هم باید سختی های گذشته رو سخت تر از قبل تحمل کنم ...

     حتی دیگه اشک هام هم هیچ کمکی نمی تونن بهم بکنن ...

     پرنده ! می بینی ؟ انگار همه چیز دست به دست هم داده تا منو بیشتر غصه دار کنه ...

     آخه چیزی به روز با هم شدنمون نمونده ... چقدر این روزهایی که قراره بیاد برای من

     پر خاطره است ... پر از خاطره های تو ...

     دلم برای تک تکشون تنگ شده ... برای لبخندت، برای شیطنت هات، برای بودن هات

     و بیشتر از همه برای خودت ...

     بهم گفتی هستم ، تو هم باش ...

                                    حالا من چند ساله که هستم اما تو کجایی؟

/ 8 نظر / 9 بازدید
آوای سکوت

سلام وبلاگ قشنگی داری موفق باشی... یه سر هم به وبلاگ من بزن و مطالبم رو بخون خوشحال می شم نظر یادتنره....[لبخند]

آوای سکوت

سلام وبلاگ قشنگی داری موفق باشی... یه سر هم به وبلاگ من بزن و مطالبم رو بخون خوشحال می شم نظر یادتنره....[لبخند]

فرید ( نشانی )

سلام نسترن خانم ... خوبی؟ مطلبو خوندم ... والا نمیدونم چه نظری بنویسم . ممکنه همه این اتفاقاتی که افتاده یه حکمتی داشته باشه ... ! امیدوارم که همیشه موفق باشی فعلا[گل]

من و خودم

بیا جوابت رو توی وبلاگم ببین . ببین مشکل تو چقدر کوچیکه که هزارتا راه حل داره ولی مال اونا چی؟

شبنم

سلام بهتره هیچی نگم دوستات گفتن....

شبنم

باورت میشه من بالاخره آپیدم[تعجب]

شب نویس

سلام.نمیدونم باید بنویسم که آرزو می کنم که هر چه سریعتر بهش برسی یا اینکه رک و راست وایسم و بگم که:بعضی از ما چقدر دوست داریم بیخود عمرمون رو تلف کنیم و الکی خودمون رو زجر بدیم؟؟؟[عصبانی][عصبانی]

فرید ( نشانی )

سلام نسترن خانم... خوبی؟ مرسی که سر زدین؟ خوشحال شدم........ نه ...!!!! خبری نیست[نیشخند]... موفق باشی[گل][گل][گل]