کاش می تونستم دلیل بد اخلاقی ها و بد عنقی هامو بهت بگم ولی نمی تونم ، نمیشه ...

     می ترسم ، می ترسم که راز چندین سالۀ دلمو ، حتی حالا که دیگه چیزی ازش نمونده

     بهت بگم و تو ... خیلی می ترسم ...

     مامان خوبم ، نمی دونی چقدر دلم می خواد تنها چیزی رو که توی زندگیم ازت پنهان کردم

     و بهت نگفتم ، بگم ولی ...

     کاش خیلی چیزها توی این راز نبود تا من راحت تر بتونم بهت بگم .

     تو این چند سال تو از هیچی خبردار نشدی ، نمی دونی چی کشیدم ،

     نمی دونی توی تنهایی هام چقدر گریه کردم وقتی که هیچکسی رو نداشتم تا باهاش

     حرف بزنم و ازش راهنمایی بخوام .

     نمی دونی چقدر دلم می خواست مثل همیشه بپرم توی بغلت و لوس بشم و

     بهت همه چیز رو بگم .

     چقدر دلم می خواست اون وقتی که پرنده تنهام گذاشت توی بغل تو یه دل سیر گریه کنم

     اما تمام گریه هامو فقط تختم و پتو و متکام توی خودشون نگه داشتن و تو فقط

     همون نسترن شیطون و سر زبون دار و خوش خندۀ همیشگی رو دیدی .

     آخه اون موقع رابطۀ من و تو مثل الان نبود .

     مثل الانی نبود که همۀ همسن و سالام به این رابطۀ صمیمی غبطه می خورن .

     ولی بازم می ترسم ...

     نمی دونی چقدر سخته شنیدن دلتنگی هاتون برای من وقتی که چند روزی ازتون دور میشم

     آخ مامان ! به اندازۀ یه دنیا حرف های نگفته دارم در مورد خودم و پرنده و اون وقت هایی که

     پرنده بود ... ولی باور کن نمیشه ، نمی تونم بهت بگم ...

     حالا فهمیدی چرا بعضی وقت ها بد میشم؟!

     سخته مامان... به خدا سخته ... سخته که تظاهر کنم هنوز هم شاد و شیطونم ...

     سخته خندیدن با یه بغض سنگین توی گلو از دلتنگی عزیزی که دیگه پیشت نیست ...

     بعضی وقت ها دیگه نمی کشم ... دیگه نمی تونم ... 

      حتی دیگه دوست ندارم دوستامو با گفتن غصه هام ناراحت کنم که مبادا از دستشون بدم ،

     جلوی اون ها هم فقط می خندم .

     خیلی وقته به هیچکس هیچی نگفتم ، با هیچکس درد و دل نکردم .

     من ، پنج ساله که دارم همه چیز رو توی خودم می ریزم تا تو نفهمی ،‌ تا هیچکس

     هیچی نفهمه ، ولی دیگه خسته شدم ...

     دلم می خواد بیام کنارت و شروع کنم به گفتن ...

     یکی بود ، یکی نبود ... یه نسترن بود و یه پرنده و ...

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم

دوست خوبم اینو بدون ما دوستای تو فقط در لحظات خوشی دوست تو نیستیم. همه جوره رو ما حساب کن[ماچ]

نوشین گلی

زدی به سیم آخر یعنی؟[متفکر] [نیشخند] شبنم راست میگه ما دوستای گرمابه و گلستانیم پس هم تو خوشیا با همیم هم تو نا خوشیا خلاصه اینکه..... اصلا رودرواسی نکن اگه خواستی به بقال سر کوچه هم بگو[نیشخند] مهم اینه که هیچی تو دلت نمونه و غمباد نگیری و نترکی[نیشخند] زنده باد نسترررررررررررررررن

فريد ( نشاني )

سلام نسترن خانم ... خوبي؟ دوست واقعي اونه كه نه تنها در لحظات خوشي كنار دوستش بمونه بلكه از اون مهمتر بتونه در مواقع دلتنگي و ناراحتي دوستشو تنها نزاره ... اميدوار م هميشه موفق باشي[گل]

من و خودم

می خوای من به مامانت بگم؟[نیشخند]

شب نویس

سلام نسترن جان.خوبی؟دیگه بی خبر آپ می کنی؟به نظر من دلیلی هم نداره که بگی که چته....چون مشکلی رو حل نمی کنه.در موردش قبلا با هم صحبت کردیم.راستی تو و شبنم با من قهرید؟؟؟حتی توی تولد وبلاگی من شرکت نکردید!!![عصبانی]

فرید ( نشانی )

سلام نسترن خانم... خوبی؟ من آپ هستم خوشحال میشم سر بزنی موفق باشی[گل]

مامان بهنیا

سلام ما را بگو که گفتیم امسال دیگه نسترن جونم شاد و سرحال و بدون دلتنگی روزها را با یک روحیه جدید شروع میکنه خانومی دست بردار[سوال][ناراحت][گل][قلب]

صادق آصفی

سلام بر بانو نسترن.. از تسلیت شما سپاسگزام و باز هم همان شعار همیشگی.. قدر داشته هامان را تا هستند بدانیم...و چه خوب میدانیم...!

شبنم

سلام من آپیدم بدو بیا <<<<<<<<<<<<<<مگر همسایه خدا نبودیم>>>>>>>>>>>