.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
 

     تو می نویسی،

     اونی که باید بخونه، نمی خونه ... به به!

     اونی که نباید بخونه، می خونه ... بازم به به!

     خدایا! حکمتت رو شکر!

     من میگم همه با من شوخی دارن هی بگین نه! بیا ... خدا هم با من شوخی می کنه ...

     شوخی می کنه دیگه! یه خط در میون حالتو می گیره و یا بهت صفا میده بری فضا!!

     چه جوری نداره خب؟! اول کیف پول گم شده رو همچین پرت می کنه تو صورتت که

     از ذوق نمی دونی چه خاکی بریزی تو سرت ... (آخ ... آخ ... الان یادم افتاد که چقدر پول 

     باید بابت آیس پک برای مهمون کردن بروبچ به جای شیرینی پیدا شدنش بدم ...

     اوه ... داداش کوچیکه رو بگو ...آقا من اصلا کیف پول نخواستم ...)

     هنوز تو ذوق کیف پول و تمام کارت شناسایی های توی کیف پولی که برگشته،

     که یهو همچین خدا حالتو می گیره (فقط یه اس ام اس بودها، چیز زیادی نبود) که

     احساس می کنی پس کله اتو گرفته، داره با صورت می کوبونتت تو آسفالت!!

     خب نکن خدا درد داره دیگه ...

     هیچ توضیحی نمیدم فقط اونقدر شدت شنیدن این خبر افتضاح، زیاد بود که تمام راه

     برگشت از دانشگاه رو اشک ریختم.

     تویی که میای می خونی و من تازه فهمیدم خواننده ای! با خواننده بودنت مشکلی

     ندارم ... تو هم یکی مثل تمام این دوستای مجازی خواننده که هیچ وقت ندیدمشون،

     تو هم یکی مثل تمام کسایی که خواننده ان و نظر نمیدن و من نمی شناسمشون،

     ولی کاش می فهمیدی یادداشت خصوصی یعنی خصوصی نه عمومی!

     البته الان کاری که نباید می شده، شده و ... مهم نیست ... دیگه هیچ کدوم از اتفاقای

     این هفته ای که گذشت برام مهم نیست ...

     الان که فکر می کنم می بینم حقت بود همون موقع ها یه دور می بردمت کوه و

     پرتت می کردم پایین!نیشخند

     و تو ... تویی که یه روزی برات خیلی ارزش قائل بودم ... حالا فهمیدم تو فقط یه نقطۀ

     اشتباه توی زندگیم بودی که با پاک کن کاملا پاکت کردم ...