.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

     از بودن ها، هر چقدر هم که کوتاه باشن، لحظه ها و خاطراتی به جا می مونن که

     یاد آوریشون یا تعریف کردنشون واسه بقیه، لبخند رو از اون لحظه های قشنگ و

     تکرار نشدنی روی لب ها می نشونه ... اما وقتی تنها میشی، همون ناب ترین لحظه ها،

     به جای لبخند، اشک رو روی چشمات میاره ...

     و حالا من تنها شدم ... تنها با خاطراتت مخصوصا روز آخر ...

     این روزها شدم یه دیوونۀ واقعی! انتظار بیهوده ای که دارم برای برگشتت می کشم

     بدجوری داره عذابم میده.

     تمام وقتمو پر کردم تا بهت فکر نکنم ولی از مغزم، از فکرم، بیرون نمیری ...

     اجاره که نمیدی، قرارداد رو هم که تمدید نمی کنی، خب پاشو بیا برو بیرون دیگه ... !نیشخند 

     می خوام یه اعتراف دیگه بکنم حتی اگه نوشین فردا بیاد و بزنه پس کله ام !!!

     ولی میگم که تو گلوم نمونه، دوست دارم برگردی ... (اعترافات یک جوجوی دروغگوی

     دروغ نگفته! که با دروغگو شدنش، بدجوری دلش شکست ...)

     (نوشین قبل از اینکه بخوای بزنی، می خوری! گفته باشم...نیشخند)