.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
 

     برگشتم ...

     چه جوری؟ خب چاکر امام رضا هم هستیم که ییهو مرام کُش  می کنه و می طلبه و

     تمام بغض و گریه های سه هفته ای رو تو سه روز تحمل می کنه ... آقا ! ما همه جوره

     مخلصیم.(داش مشتی هاش بیان وسط. ...!!!)

     سخته خندیدن با یه عالمه اشک تو چشات ...

     سخته قورت دادن یه بغض سنگین برای از دست دادن یه عزیز ...

     (نمرده بابا! گذاشته رفته ...)

     خیلی سخته ... ولی من باز هم آسونش کردم ... باز هم جلوش وایسادم ... باز هم

     فراموش کردم ... تونستم فراموش کنم .

     آهای تو ! (آره دیگه، خودتو میگم پرنده رو نمیگم.)

     هیچی نمی خوام، فقط ...

     فقط مواظب دریای آبی چشمات که من دیوانه وار دوسشون داشتم، باش...

     راستی ! قرار بود اگه تو هم رفتی اسمتو بذارم گلدون! سلام گلدون جونمنیشخند دلم برات

     تنگولیده ... (اعتراف که گناه نیست؟ هست؟ البته تو خواستی اینم باور نکن !!!)

     (امیدوارم هنوز خواننده باشی)