.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸
 

     تو کجای زندگی منی ؟ اصلا تو زندگی من هستی یا نه ؟!

     نمی دونم ... هیچی نمی دونم ...

     نمی دونم دارم با دل خودم چی کار می کنم؟ نمی دونم دارم با دل تو چی کار می کنم؟

     چی کار کردی پرنده؟ با دلم چی کار کردی که شده یه کوه سنگ؟ تو چی کار کردی که

     دیگه نمی تونم دوست داشتن کسی رو باور کنم؟

     آهای پرنده با تو ام !  کجایی؟ چرا نمیای جوابمو بدی؟ چرا باز هم منو با

     تمام سوال هام تنها گذاشتی؟

     باز هم یه بغض سنگین ... باز هم غصه ... باز هم همه چی داره شادی هام رو

     ازم می گیره ...

     ولی این بار نمی ذارم ... نمی ذارم شادی هام برن ... با تمام قدرتم نگهشون می دارم ...

     پرنده بهم یاد دادی بجنگم ... من دارم می جنگم ... با خودم ... با غصه هام ...

     ولی تو ، خود تو ! با تمام قدرتت ، فرار کردی !

     کاش میشد بیای ... بیای و جواب تمام سوال های بی جوابمو بدی ... مثل همیشه کاش !

     من شادم ... من خوشحالم ... شاد و خوشحال تر از همیشه ...

     (به قول یه نفر من خجسته ام ... من بهشتی امنیشخند)