.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

     یه حس خاصه ... نمی دونم چیه ؟ چه جوریه ؟ فقط می دونم مثل همیشه نیستم ...

     بی تاب رفتنم ... بی تاب اومدن پیش تو ... ولی نمی فهمم چرا من؟

     چرا خواستی که منم بیام پیشت؟

     خدایا ! با این اتفاقایی که این اواخر افتاد فکر نمی کردم که اجازه بده برم پیشش ...

     آخه من که پر از گناهم !

     بازم داری امتحانم می کنی؟ این بار با فرستادن من پیش یکی از عزیزترین هات،

     داری امتحانم می کنی؟ اونم حالا؟ حالا تو این موقعیت من؟

      تو که می دونی تو دل من چی می گذره؟ تو که می دونی من هنوز نتونستم

     با خودم کنار بیام. تو که همه چی رو می دونی، پس چرا داری اینجوری می کنی؟

     چرا یهو همه چی رو با هم قاطی می کنی و می ریزی این پایین جلو پای من،

     بعد هم انتظار داری من درست انتخاب کنم؟

     خب خیلی سخته ... قبول کن سخته !

     خدایا ! داری با دلم چی کار می کنی؟ چرا همش با دل من بازی می کنی؟

     اصلا حکمت کاراتو نمی فهمم !

     هنوز تو کفِ اون روز، اون دعای بعد از نمازم تو دانشگاه موندم !

     هنوز حرفم تو دهنم بود که ... باور کن هنوز هم نمی دونم چی شد !!!

     حالا ... وسط تمام این اتفاق ها ... وقتی که فکرش رو هم نمی کردم که بتونم برم ...

     رفتنی شدم ... و تو خوب می دونی با رفتنم چه غوغایی از دودلی ها تو دلم افتاده ...

     نه ! به خاطر این سفر ناشکری نمی کنم ... خودت خوب می دونی چقدر خوشحالم ...

     ولی ... مثل همیشه به کمک تو هم احتیاج دارم ... این بار اختصاصی کمکم کن .

     باور کن دیگه تنهایی نمی تونم ! فقط تنهام نذار ... همین ...

     من فردا عازم سوریه ام ...