.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

     طبق معمول هر روز ، صبح زود رفتم و بعدازظهر اومدم خونه .

     دارم توی اتاق کارهامو انجام میدم که مامان از توی پذیرایی یه داد همراه با کتک!!! می زنه:

     از صبح که نیستی ، شب هم که میای میری توی اتاق، خب بیا بشین اینجا ببینیمت.

     من هم که تا حالا اینقدر تحویل یهو ندیدم ! نقل و نبات از این همه تحویل گرفتن توی دلم

     آب میشه ، با یه لبخند ملیح! و حالت مسخره می پرم بیرون و میگم دیدین؟ حالا برم؟

     همونجور که ظرف شام رو توی بغلم گرفتم و روی مبل ولو شدم و می خورم میگم:

     ... تومن پول می خوام برای ...

     چند ثانیه بعد :پول ... هم مونده ها ...

     پشت سرش : هفته ی بعد هم وقت پول تو جیبیه ، یادتون نره ...

     پنج دقیقه بعد : آها! راستی ، پول ... رو هم می خوام .میشه بهم بدین؟!

     دو دقیقه بعد : بابا! پول ... بود که باید بهم می دادید ، لطفا نقدی حساب بشه !

      بعدش بدون مکث : مامان ! پول ...

     مامان و بابا با هم : نخواستیم ببینیمت، پاشو برو تو همون اتاق !

     من : نیشخند