.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

     خدایا !

     چرا گیر دادی به من ، ول کن هم نیستی ؟ هان ؟

     این همه بنده آفریدی ، خوب بچسب به یکی دیگه و بی خیال من شو دیگه !

     آخه چرا هرچی امتحان سخته از من می گیری؟

     کمک که نمی کنی ... راهنمایی هم که هیچی ... تقلب هم که نمی رسونی ...

     صبر رو هم که هر ماه باید خصوصی بیام پیشت و تمدیدش کنم تا یه خرده زیاد بشه ...

     ای بابا ! خوب حداقل یه ذره این امتحان ها رو آسون تر بگیر ، گناه دارم ها !

     بیا و مثل همیشه خوبی کن و دست از سر من یکی بردار .

     باور کن خسته شدم ،‌ کم آوردم ... 

     اصلا من دیگه نیستم ... یهو دیدی قاطی کردم برگۀ سفید تحویلت دادم ها ! گفته باشم ...

     بیا و مرام بذار !! یه چند وقتی هر چی خوشی ِ بریز این پایین ،‌ من یه خرده ذوق مرگ بشم !

     خودت که می دونی من چه چیزایی می خوام ، دیگه اینقدر گفتم باید حفظ شده باشی !

     آره دیگه ، همون ها رو شوت کن اینور ... !

     ها ؟! ناشکری کردم ؟

     خوب من غلط کردم ! هر جور صلاحته ادامه بده ... اصلا امتحان چیه ؟!! کنکور دکتری بگیر !

     من تا آخرشم هستم ولی تو هم باش ، کمکم کن ، مثل همیشه باهام باش و تنهام نذار ...

     خدایا !

     من رو به راه راست هدایت کن ، اگه من اونوری نیومدم ، بی زحمت تو راه راست رو

     به طرف من کج کن !!!