.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
 

     کجا می بریشون؟ باهاشون چیکار داری؟ بذار بمونن ...

     خدایا ! با تو ام ...

     چرا باز هم داری روزهای خوبمون رو ازمون می گیری؟ چرا داری خنده های بابا رو

     از روی لب هاش می گیری؟

     نگرانی های مامان رو چیکار کنم ؟ چه جوری دلش رو آروم کنم؟

     آهای خدا ! با تو ام ... صدامو می شنوی؟ منو می بینی ؟ منم ، این پایین ...

     چرا باز هم داری امتحان های سختت رو از ما می گیری؟ ما که شاکرت بودیم .

     حتی اون موقع که از عرش به فرش آوردیمون هم دست از شکرت برنداشتیم .

     آخه چرا باز هم ما ؟!!

     حکمت اون امتحان سخت چند سال پیشت رو فهمیدیم ، نمی دونم حکمت این یکی چیه ؟

     ولی می دونم که تو واسۀ بنده هات بد نمی خوای ...

     این بار هم زود راه رو بهمون نشون بده .

     خدا جون ! هیچی نمی خوام ... هیچی ... فقط خنده رو به بابا برگردون ...

     خدا جون ! به خاطر شادی هایی که اول این سال بهمون دادی ،‌ شکر ...

     خدا جون ! به خاطر حل خیلی از مشکلاتمون تو این سالی که گذشت ، شکر ...

     خدا جون ! به خاطر سلامتی اعضای خانواده ام ، خیلی‌ شکر ...

     خدا جون ! به خاطر داده هات و نداده هات ، شکر ...