.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

     تا میای بهشون عادت کنی می بینی یه هفتۀ با هم بودن تموم شده و شب آخره و همه باید

     ساک جمع کنن پیش به سوی خونه ... تازه اون موقع یادت می افته چقدر باهاشون 

     صمیمی شدی و چقدر تک تکشون رو دوست داری ...

     آخ ! اون موقع است که دلت می گیره ...

     هفته ای که گذشت جزء بهترین ها بود . مثل تمام مسافرت های یک هفته ای گذشته .

     دیر خوابیدن ها و زود بیدار شدن ها اونم با کتک !!! ، وضو گرفتن ها توی بدترین شرایط ،‌

     میزگرد های شبانه و سر به سر گذاشتن ها ، ‌خندیدن های بلند بلند و از هر طرف صدای

     هیس شنیدن ها موقع خواب ، نخوابیدن ها توی قطار(یه چیزی تو مایه های ریاضت کشیدن) ،

     سوژه کردن های آقای یه قدم مانده به شهادت !!!چشمک ، آخرین نفر بودن ها و تحمل

     نگاه های چپ چپ آقای ح ! و ...

     همه و همه تموم شد و ازشون فقط یه خاطره موند . خاطره ای که مطمئنا هیچ کدوممون

     فراموشش نمی کنیم .

     با وجود همۀ اینها ، من آخرش هم نفهمیدم من چرا گریه ام نمی گیره ؟!! سوال

     راستی ... هرکی داوطلب بود خودم گوشیشو می اندازم زیر قطار !!

     نبود ؟ نوشین تو نمی خوای ؟ نیشخند

     در آخر هم ... کاروان شهید صیاد جا نمونی ، یا علی ! خنده