.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
 

     سلام پرنده ... !

     این روزها دلم خیلی هواتو کرده ... نمی دونم چرا ؟!

     شاید به خاطر روزهای جمعه است ! خودت که می دونی چی رو میگم ؟!

     این روزها تمام خاطراتت داره تو ذهنم راه میره ! گهگاهی هم رژه !!

     شاید به خاطر اون سرک کشیدن اجباری به باقی مونده های خاطرتامون باشه ،

     یادگاری هاتو میگم .

     کاش مجبور نبودم برم سراغشون ! احتیاج داشتن به اون دو تا کتاب ، همون هایی که

     تو بهم دادی .

     یادته چه جوری کتاب ها رو بهم دادی ؟ تو خونۀ مادر بزرگ بودیم . کتاب ها رو داده بودی

     دست اون و اون هم ...

     لحظه به لحظۀ ترس هامون رو یادمه ، ترس از لو رفتن !

     به جز کتاب ها ، نامه ات هم هنوز کنار بقیۀ وسایل بود . از اون روزی که همه اشون رو

     گذاشتم تو جعبه و درشو بستم تا تو و تمام خاطراتت رو فراموش کنم سه سال گذشته

     ولی حالا بعد از این همه مدت وقتی نامه رو دیدم باز هم یخ کردم ،

     باز هم یه کوه غصه نشست توی گلویم و اشک هام ...

     برای هزارمین بار نامه ات رو خوندم . یادته آخرش چی نوشته بودی؟ 

                                                    ML for ever 

     ولی پرنده تو این رو هم بهم دروغ گفتی !

     پرنده ! من از با تو بودم سهمی نداشتم ولی از بی تو بودن تا ابد سهم دارم ...!