.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

                                                                   گذشت

     دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان می گذشتند . آن دو در نیمه های راه بر سر

     موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم ٬

     بر چهرۀ دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه

     چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت:‌ امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد .

     آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند

     و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند . اما شخصی که سیلی خورده بود

     در برکه افتاد و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . 

     او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت ٬ بر روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم

     جان مرا نجات داد .

     دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود

     پرسید: بعد از آنکه من با حرکت قلبم ترا آزردم ٬ تو آن جمله را بر روی شن ها نوشتی

     اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای ٬ چرا ؟

     و دوستش در پاسخ گفت: وقتی که کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی شن ها بنویسیم

     تا بادهای بخشندگی آن را محو کند ٬ اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام می دهد

     ما باید آن را بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آن را پاک نماید .