.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
 

     باز هم برای تو پرنده !

     بچگی کردیم ٬ قبول . ولی چرا من به تنهایی باید تاوان اشتباه بچگیمون رو پس بدم ؟

     مگه با هم شروع نکردیم ؟ مگه نمی خواستیم تا آخرش با هم باشیم ؟‌

     پس حالا کجایی ؟ چرا تنهام گذاشتی ؟

     پرنده دارم تنهایی توی تمام غصه هام دست و پا می زنم . واقعا تا این حد برایت

     بی اهمیت شدم که نمی آیی نجاتم بدی ؟

    نه...! اصلا نجات هم نمی خوام ! بذار غرق بشم و راحت ... شاید این آخرین آرزوم باشه .

     کاش بدونم هنوز میای و وبلاگ رو می بینی تا دلم به وجودت توی ویلاگ خوش باشه .

     تمام زندگی من به همین کاش گفتن ها خوش شده ... کاش برگردی ... کاش ...

     دلم یه گریه می خواد ٬ یه گریۀ درست و حسابی ٬ از اون ها که کل صورت آدم

     خیس میشه ٬ از اون ها که با تمام وجود خودت رو ٬ بغضت رو خالی می کنی .

     دلم می خواد این بغضی که الان توی گلوم هست با یه تلنگر بشکنه و ...

     

    درد من حصار برکه نیست ٬

             درد من زیستن با ماهیانی است که تصویری از دریا در ذهنشان جایی ندارد ...