.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
 

     باز هم فقط برای تو پرنده ... !

     حالا که به گذشته نگاه می کنم همه چیز برایم گنگ و مبهم جلوه می کنه .

     یه عالمه سؤال توی ذهنم جمع شده که فقط تو قادر به پاسخ گویی به آنها هستی

     آره ، فقط تو ...

     همه چیز از آن تابستان شروع شد ٬ آن تابستان لعنتی که حالا به خاطره ها پیوسته

     ولی فراموش کردن آن برایم خیلی سخت شده ٬ چرا اون موقع ؟ چرا بعد از اون همه

     خوشی و شادی ؟ چرا تمام لحظه های خوب با تو بودن را یکباره از من گرفتی و

     تمام خوشی هایم را به گریه ٬‌ غم و غصه تبدیل کردی ؟  چرا پرنده ؟ چرا ؟

     و هزاران چرای دیگه که بدون پاسخ مونده . با رفتنت ٬ با نبودنت ٬ با دوریت ٬ با همه

     ساختم اما با این سؤال های بی جوابم چه کنم ؟

     تابستان هرسال ٬ تک تک روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هاش یاد آور 

     آن روزهای رفتنت است . روزهایی که هر لحظه اش هنوز جلوی چشمهایم رژه

     می روند . چقدر سخت بود ٬ چقدر سخت گذشت . گاهی اوقات به خودم شک می کنم

     که چطور بعد از این همه مدت ٬ با این همه غصه که توی دلم جمع شده ٬

     من هنوز هم زنده ام ! نمی خواهم دنبال مقصر بگردم ٬ اصلاً بلد نیستم کسی را

     محکوم کنم چون می دونم من هم کم بی تقصیر نبودم .

     من فقط می خواهم بدونم چرا ؟ چرا من ؟ فقط همین ...