.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

     سلام پرنده آزاد !

        باز برای تو می نویسم ....

        برای تو که می توانی به دنیای من قدم بگذاری . دنیای من که پر شده از

        آرزوی در کنار تو بودن . من مانده ام و حسرت رسیدن به تو . دلم می خواهد

        مرز جدایی بشکند و تو به سرزمین آرزوهای من بیایی . رویای شبانه ام پرشده از

        خواب و خیال رسیدن به تو و من می خواهم فردا با سپیده ی نگاه تو از خواب

        برخیزم ولی انگار تو دوردست ترین سپیده برای رسیدن به سرزمین سرد و تنهایی

        دل منی . من آبی تر از همیشه زمزمه های آسمانی قلبم را برای تو می خوانم

       دلم می خواهد بشنوی . 

        گاهی فکر می کنم اگر رفتن اینقدر سهل است پس چرا من جامانده ام و اگر

       سخت است تو چرا ساده کوچ کردی و رفتی ؟ دلم به هوای دیدنت پر می کشد و

       ترک برداشته و انگار التیام نمی پذیرد . آن طرف در قدیمی ٬ پشت حیاط ٬

       می نشینم و می نشینم و می نشینم تا در گشوده شود و بیایی و بگویی :

       همه ی دوران سخت و طاقت فرسای دوری را خواب دیده ام .

       نگاه کن ! امشب واضح تر از همیشه ٬ هیچ شمعی در خلوتم نمی سوزد

       این منم که می سوزم و سایه ام را هر بار تنها تر روی دیوار به یادگار می گذارم .

       انگار در جا می زنم و تو دور می شوی و من دور می مانم از تو .... !

       تاریخ آمدنت را به یاد دارم و اما تاریخ رفتنت را هزار بار خط زده ام تا فراموش کنم

       از تو دور مانده ام . امروز هم تو را نخواهم یافت ٬ اما بی صبرانه انتظار می کشم

       تا برگردی . همیشه به یادت هستم و همیشه در آرزوی تو ....

       دلم می خواهد وقتی می بینمت مثل همیشه بخندی و دنیا را به شوخی بگیری .

       دلم برایت تنگ شده است و دلم می خواهد باز به دنیای تو برگردم .

       حالا بگو کی برمی گردی ؟‌ بگو که آیا منتظر بمانم ؟‌  

       به خدا می سپارمت و به یادت هستم از حالا تا همیشه ....

                                                        ***********

     پرنده این همون نامه ای هست که همیشه دنبالش بودی تا پیداش کنی و بخونیش .

     حالا من اینجا نوشتمش ٬ با اینکه می دونم تو از وجود این وبلاگ بی خبری ....!