.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
 

                                                              غرور     

       یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند ٬ به دنبال آن

       برگ های ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند .

       شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگ ها

       جدا شدند . شاخه از کارش بسیار لذت می برد . 

       برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان

       از افتادن مقاومت می‌کرد . در این حین ٬ باغبان تبر به ‌دست داخل باغ

       در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می‌رسید آن را    

       ‌از بیخ جدا می‌کرد و با خود می‌برد .

       وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش

       صرف نظر کرد ٬ بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و

       بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا اینکه

       به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و

       بر روی زمین قرار گرفت . باغبان در راه برگشت چشمش به آن شاخه افتاد و

       بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کَند . شاخه بدون آنکه مجال اعتراض

       داشته باشد ٬ بر روی زمین افتاد . ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

       اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم دردست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای 

       بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم ...!