.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
 

     از اول نبودم . اصلا معلوم نبود قراره باشم یا نه ! تو خواستی که منم بیام . به جای یه نفر

     برای دو نفر غذا خوردی تا به منم یه چیزی برسه . توی گرمای تابستون و سرمای زمستون

     باهام بودی . توی اون تاریکی محض فقط تورو می شناختم . ٩ ماه منو با خودت 

     همه جا بردی . تکون خوردنامو ، لگد زدنامو ، شیطنت هامو به جون خریدی تا فقط منم باشم .

     همۀ اینارو تحمل کردی که منو داشته باشی؟

     بزرگم کردی ، بهم غذا دادی ، بهم حرف زدن یاد دادی ، باهام راه اومدی تا منم یاد بگیرم

     راه برم . شب تا صبح نخوابیدی تا من راحت بخوابم ، با مریضی هام مریض شدی و

     با خنده هام خندیدی . بهم یاد دادی رو پای خودم وایسم و زندگی کنم تا موفق باشم .

     تو باعث شدی که من مهندسی بخونم . تو باعث موفقیت من تو زندگی شدی .  

     تمام عصبانیت هامو وقتی از چیزی شاکی بودم تو شنیدی و دلداریم دادی .

     که چی بشه ؟

     که وقتی بزرگ شدم تنهات بذارم و برم سر خونه زندگی خودم ؟!!

     مامان مهربونم !

     همۀ اینها رو این همه سال تحمل کردی که فقط من به یه جایی برسم؟

     آخه چه جوری ازت تشکر کنم ؟ چه جوری زحمت هاتو جبران کنم؟

     یک بار ... دوبار ... ده بار ... صد بار هم که دستای مهربونتو ببوسم ، کمه ...

     هزاران بار هم که ازت تشکر کنم ، کمه ...

     ببخش مامان ... تمام اذیت هامو که دیدی و دم نزدی ، ببخش.

     تا آخر عمرم  مدیونتم .

                                                    روزت مبارک ...

یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
 

     امروز ...

     چقدر دلم می خواست امروز همه چی برگرده سر جای اولش ...

     دلم می خواست امروز مثل سال های قبل نباشه ...

     دلم می خواست باز هم می تونستم امروز رو بهت تبریک بگم ...

     ولی منو تو چند ساله که اسیر خودخواهی های بقیه شدیم ...

     امروز ، منو تو به فاصلۀ چند روز ، باز هم یک سال بزرگتر شدیم و یک سال به فاصله امون

     اضافه شد ... چقدر زیاد شده این فاصله ... دیگه حسابش از دستم در رفته ...

     حالا فقط اینجا رو دارم برای تبریک گفتن به تو ...

     پرندۀ همیشه دوست داشتنی، تولدت مبارک ...

دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
 

     روزها یکی بعد از دیگری ٢۴ ساعت خودشونو تموم می کنن و نوبت رو میدن به 

     ٢۴ساعت بعدی و من با گذشت هر ٢۴ ساعت ناامیدتر از قبل میشم. نا امید از اومدن تو !

     این روزها کاملا از تو بی خبرم. انگار باید جدی جدی بی خیال همه چیز بشم .

     چقدرهمه چیز سرد شده ... سرد و بی روح ... همۀ اتفاقات گذشته دوباره همه شون با هم

     دارن می ریزن روی سرم و من جز دعا و سکوت و صبر و تماشا هیچ کار دیگه ای

     از دستم بر نمیاد ...

     همه شون تکراری اند ولی مثل همون موقع بدون راه حل و با یه عالمه سختی ...

     شاید هم باید سختی های گذشته رو سخت تر از قبل تحمل کنم ...

     حتی دیگه اشک هام هم هیچ کمکی نمی تونن بهم بکنن ...

     پرنده ! می بینی ؟ انگار همه چیز دست به دست هم داده تا منو بیشتر غصه دار کنه ...

     آخه چیزی به روز با هم شدنمون نمونده ... چقدر این روزهایی که قراره بیاد برای من

     پر خاطره است ... پر از خاطره های تو ...

     دلم برای تک تکشون تنگ شده ... برای لبخندت، برای شیطنت هات، برای بودن هات

     و بیشتر از همه برای خودت ...

     بهم گفتی هستم ، تو هم باش ...

                                    حالا من چند ساله که هستم اما تو کجایی؟