.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
 

     بازم داره تموم میشه !

     یه سال دیگه رو میگم و من، تو این سال با تمام اتفاقاتی که برام افتاد به اندازۀ

     چند سال بزرگتر شدم.

     شاید فقط دوستایی که تمام مدت باهام بودن می دونن چی میگم.

     شاید پر ماجراترین سالی بود که می تونستم توی زندگیم داشته باشم!

     هم گریه کردم و هم خندیدم ... 

      با اینکه گریه هاش بیشتر بود ولی خنده هاش بیشتر از گریه ها، از ته دل بود ولی

     مهم اینه که الان با تمام وجود خوشحالم.

     خوشحالم که جلوی اون اجبار وایسادم،

     خوشحالم که درست تصمیم گرفتم،

     خوشحالم که دوباره تصمیم گرفتم و حالا تو هستی ... لبخند (نخوری زمین نیشخند)

     نمی دونم سال بعد قراره چه اتفاقایی بیفته؟

     نمی دونم آخرش چی میشه؟

     نمی دونم ... نمی خوام بهش فکر کنم.

     خدا جون ممنونم که سالی که گذشت برای من و خانواده ام خیلی چیزا عوض شد،

     ممنونم که بابا ... (می دونم که می دونی چی رو میگم.) 

     خدا جون به خاطر داده هات و نداده هات یه عالمه شکر ...

     راستی یه سوال؟

     این ماه 30 ام نداره! پس چهارمین ماه کو؟ چهارمین ماه وجود نداره آیا ؟سوالخنده

دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

     یه عالمه حرف دارم، یه عالمه گفتنی از این روزهام، ازاین قشنگترین روزهام،

     ولی نمی تونم بگم!

     یه جورایی سخته ...

     فقط می تونم بگم عالیه ... همه چیز بهترینه ...

     بهترین هایی که امیدوارم تا ابد یهترین بمونه.

     تا من باشم دیگه از این غلتا نکنم که آدرس وبلاگ رو به تو هم بدم. نیشخند

     حالا تمام حس هامو رو چه جوری بنویسم؟

     به خودت که نمی تونم بگم ! اینجا هم که لو رفته، من چیکار کنم خب؟

     آخه می ترسم بنویسم، توهم بیای بخونی و بعد از اوج ذوق زدگی پرت شی

     طبقه پایین، همون جایی که خیلی بهش علاقه داری یا بهتر بگم پیش اونی که خیلی ... ! چشمک

     میشه نخونی؟ میشه بعدنا بخونی؟ اصلا کی گفت تو بیای اینجا؟ اصلا هرچی من گفتم !نیشخند

     می تونم حالتو بگیرم و همه رو تو یه آپ خصوصی بنویسم که فقط خودم بدونم این روزها

     تا چه حد ... (از نوشتن ادامه اش معذورمچشمک)

دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
 

     آخه چرا من؟ مگه چیکار کردم خدا؟

     دلم گرفته ... خیلی هم گرفته ...

     می خواستم از خوبی ها بنویسم ... از خوشی ها ... می خواستم بنویسم

     همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالم ...

     اما ... آخه چرا این روزا همه چیز یه جور دیگه میشه؟ چرا همش خراب میشه؟ چرا؟

     دلم یه دل سیر گریه می خواد ... فقط همین ...  

     (پرنده! دارم آش پشت پاتو می خورم چشمک سبزی هاش چقدر زیاده؟!! نیشخند)