.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
 

     امروز شد دو ماه ...

     دو ماه دوست داشتنی ...

     دو ماهی که توش نه بگومگویی بود، نه دعوا و نه قهر.

     دو ماهی که فقط شادی بود و خنده.

     دو ماهی که رفت جزء خاطره های خیلی خیلی خوب.

     خوشحالم 

                         خیلی خوشحالم

                                                       ممنون خدا ماچ

سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

     چرا درست لحظه ای که فکر می کنم برای همیشه فراموش شدی،

     سر و کله ات پیدا میشه؟! چرا پرنده؟ ها؟

     برای صد هزارمین بار (توی لحظه هایی که دیدمت) بغضم رو قورت دادم!

     قورتش دادم ... نذاشتم اشکام بریزه ...

     درست وقتی که فاصلۀ بین من و تو به متر هم نمی رسید،

     درست زمانی که فقط من بودم و تو و یک سکوت ...

     فکر می کردم سکوت رو می شکنی ... منتظر بودم تا سکوت رو بشکنی ...

     منتظر بودم سکوت رو بشکنی و جواب تمام سوال های ۴ سال گذشته امو بدی ...

     من جواب چرا هامو می خواستم بی انصاف، اما تو ...

     اما تو با نشکستنش و ادامه دادن به کارت، باز هم دل منو شکستی ...

     و برای آخرین بار مطمئنم کردی که دیگه برنمی گردی ...

     دیگه هم نمی خوام که برگردی ...    

     آهای خدا !

     داری چی کار می کنی؟ داری با دلم چی کار می کنی؟

     نذار دوباره بلرزه ... دارم پیش لرزه هاشو حس می کنم .

     نذار دوباره همه چیز برام تکرار شه ... من از تکرار تمام اون لحظه ها بیزارم ...

     کمک کن همه چیز عادی و طبیعی باشه .

    (خدایا ! این آخریه ربطی به پرنده نداشت ها! یه وقت قاطیشون نکنی!چشمک)