.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
 

     کاش می تونستم دلیل بد اخلاقی ها و بد عنقی هامو بهت بگم ولی نمی تونم ، نمیشه ...

     می ترسم ، می ترسم که راز چندین سالۀ دلمو ، حتی حالا که دیگه چیزی ازش نمونده

     بهت بگم و تو ... خیلی می ترسم ...

     مامان خوبم ، نمی دونی چقدر دلم می خواد تنها چیزی رو که توی زندگیم ازت پنهان کردم

     و بهت نگفتم ، بگم ولی ...

     کاش خیلی چیزها توی این راز نبود تا من راحت تر بتونم بهت بگم .

     تو این چند سال تو از هیچی خبردار نشدی ، نمی دونی چی کشیدم ،

     نمی دونی توی تنهایی هام چقدر گریه کردم وقتی که هیچکسی رو نداشتم تا باهاش

     حرف بزنم و ازش راهنمایی بخوام .

     نمی دونی چقدر دلم می خواست مثل همیشه بپرم توی بغلت و لوس بشم و

     بهت همه چیز رو بگم .

     چقدر دلم می خواست اون وقتی که پرنده تنهام گذاشت توی بغل تو یه دل سیر گریه کنم

     اما تمام گریه هامو فقط تختم و پتو و متکام توی خودشون نگه داشتن و تو فقط

     همون نسترن شیطون و سر زبون دار و خوش خندۀ همیشگی رو دیدی .

     آخه اون موقع رابطۀ من و تو مثل الان نبود .

     مثل الانی نبود که همۀ همسن و سالام به این رابطۀ صمیمی غبطه می خورن .

     ولی بازم می ترسم ...

     نمی دونی چقدر سخته شنیدن دلتنگی هاتون برای من وقتی که چند روزی ازتون دور میشم

     آخ مامان ! به اندازۀ یه دنیا حرف های نگفته دارم در مورد خودم و پرنده و اون وقت هایی که

     پرنده بود ... ولی باور کن نمیشه ، نمی تونم بهت بگم ...

     حالا فهمیدی چرا بعضی وقت ها بد میشم؟!

     سخته مامان... به خدا سخته ... سخته که تظاهر کنم هنوز هم شاد و شیطونم ...

     سخته خندیدن با یه بغض سنگین توی گلو از دلتنگی عزیزی که دیگه پیشت نیست ...

     بعضی وقت ها دیگه نمی کشم ... دیگه نمی تونم ... 

      حتی دیگه دوست ندارم دوستامو با گفتن غصه هام ناراحت کنم که مبادا از دستشون بدم ،

     جلوی اون ها هم فقط می خندم .

     خیلی وقته به هیچکس هیچی نگفتم ، با هیچکس درد و دل نکردم .

     من ، پنج ساله که دارم همه چیز رو توی خودم می ریزم تا تو نفهمی ،‌ تا هیچکس

     هیچی نفهمه ، ولی دیگه خسته شدم ...

     دلم می خواد بیام کنارت و شروع کنم به گفتن ...

     یکی بود ، یکی نبود ... یه نسترن بود و یه پرنده و ...

یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
 

     می دونی مرض یعنی چی؟

     یعنی اینکه بری یه جایی توی اینترنت که بغضتو بیاره سر جای همیشگیش ...

     یعنی اینکه هی بری یه جایی (بازم تو اینترنت)، هی یکی رو ببینی، هی حرص بخوری ...

     یعنی اینکه بری کسی رو ببینی (تو همون اینترنته!) که احتمال قوی میدی رقیبته ...

     یعنی اینکه بری توی بالکن وایسی و اونور خیابونو نگاه کنی که یه روزی ...

     یعنی خودآزاری ... (یه جورایی یادآوری خاطرات)

     یعنی ...

     یعنی ...

     .

     .

     اصلا یعنی خود مرض ...

     و این مرض شده کار هر روز من ...

     آره پرنده ! اینجوریاست ...! ابرو

     راستی ... سال نو مبارک !نیشخند