.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
 

     پرنده ... ! 

     این روزها همه اش برام زجر آوره ...!

     اگه می دونستم وقتی بیاد تهران ، برام خبرهای بد داره ، می خواد بهم بگه که باید از تو

     بگذرم ، هیچ وقت برای اومدنش روزشماری نمی کردم .

     فکر می کردم وقتی بیاد یه عالمه خبر خوب داره . آخه من چند وقتی می شد که از تو

     بی خبر بودم ، ولی ای کاش هیچ وقت نمی اومد !

     هیچ وقت برای اون شب های لعنتی که برام ساختی نمی بخشمت !

     شب هایی که تا صبح توی اتاق قدم زدم و گریه کردم . توی بالکن ایستادم و

     تا مرز پرت کردن خودم رفتم . نمازها و اشک ریختن های شبانه ام . 

     من در برابرت مغرور نبودم ولی همیشه از برخورد سردت می ترسیدم برای همین

     همیشه منتظر بودم تا تو جلو بیای .

     هنوز هم وقتی می بینمت مثل یک کوه یخ هستی ! بعضی وقت ها شک می کنم که تو

     همون پرندۀ مهربون و شیطونی هستی که من می شناختم؟!

     در طول یک ماه چی شد که همه چیز رو تموم کردی ؟ گناه من چی بود؟

     چه خطایی کردم که تاوانش اینقدر سنگینه ؟ چرا نمیای جواب بدی؟

     فقط بلدی سکوت کنی؟

     دیگه خسته شدم ...

     چرا رفتی با اون ...؟! چرا ؟ می خواستی عذابم بدی؟ 

     می دونی تو این چند سال من چی کشیدم؟ 

     تو هیچی نمی دونی ! می دونم برات مهم هم نیست که بدونی !

     اینا دیگه هیچ کدوم جوابشون برام مهم نیست ! مشکل من اینه که تا آخر عمرم

     باید تو رو ببینم ! چون با هر بار دیدنت تمام خاطرات برام مرور میشه و هربار

     من باز هم می شکنم ...

جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

                                                           نامه های خط خطی    

     مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم .(مومن/۶۰)

     گاهی وقت ها فکر می کنم که دعا کردن چه چیز خوبی است . اگر دعا نبود ، زندگی چقدر

     سخت می شد .

     خدایا! این خیلی مهم است . همین که تو به ما اجازه دادی صدایت کنیم و خیلی چیزها را

     از تو بخواهیم .

     توی خیال من دعا مثل یک طناب است . وقت دعا حس می کنم طنابت را

     گرفته ام و دارم می آیم بالا . همینش قشنگ است . مگر نه؟‌ بالا آمدن از طناب تو .

     خدایا! من با همین حرف های خودم دعا می کنم . با زبان خودم. این جوری خیلی راحت ترم .

     مطمئنم که تو هم منظورم را می فهمی . اول ها فکر می کردم زبان تو عربی است .

     پس دعاهای من هم باید عربی باشد . سختم بود . کم دعا می کردم ،‌ یا فقط

     از روی دعاهای دیگران دعا می کردم . راستش آنها را فقط روخوانی می کردم .

     البته آنها دعاهای خیلی خوبی بود و من خیلی چیزها را از خواندنشان یاد گرفتم ،

     اما حالا چند وقتی است که بیشتر ، خودم دعا می کنم . 

     خدایا! ازت ممنونم که به ما اجازه دادی دعا کنیم . 

     به آیۀ بخوانید مرا تا شما را اجابت کنم بیشتر فکر کن . چرا خدا هیچ شرطی برای

     اجابت دعا قائل نمی شود ، جز اینکه او را صدا کنیم ؟ مثل اینکه می خواهد همۀ دعاها را

     اجابت کند . تو چه فکری می کنی؟ تو با چه زبانی دعا می کنی؟

     راستی ، اصلا دعا یعنی چی؟

                                                                                * نامه های خط خطی اثر: عرفان نظرآهاری *        

پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
 

                                                           حکمت خدا

     تنها نجات یافته کشتی ، اکنون به ساحل یک جزیره دور افتاده ، افتاده بود .

     او هر روز به امید کشتی نجات ، ساحل و افق را به تماشا می نشست .

     سرانجام خسته و ناامید ، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون

     بدارد و در آن لختی بیاساید .

     اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود ، از دور دید که کلبه اش

      در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود .

      بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .

      از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد . فریاد زد: 

     خدایا ! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟

     صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید .

     کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته و حیران بود . نجات دهندگان

     می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم ...!