.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
 

     پرنده مهربون و خوبم ...

     حالا که با دقت به اطرافم نگاه می کنم ٬ می بینم جدایی ما خیلی به اطرافمون

     ربط داره . به اطراف من ٬ به اطراف تو ٬ به اطرافیان من و تو ... !

     اگر همۀ این ها نبود ٬ به نظر تو ممکن بود من و تو ٬ ما بشیم ؟‌! یا شاید هم ما از اول

     قسمت هم نبودیم ! 

     به اینجا ها که می رسم دیگه قاطی می کنم . نمی دونم . واقعا نمی فهمم ٬

     درک نمی کنم . قسمت ... ! آخه این حرف ها ٬ حرف عقله . حرف منطق . اما آخه 

     دل که منطق نمی فهمه . من با دلم چه کنم پرنده ؟ با دلی که همیشه و همه جا

     تو رو با خودش میاره و می بره . با هر اتفاق کوچیک و ناچیزی به یادت می افته .

     به یاد تو ٬ به یاد خاطرات تو ٬ به یاد گذشته هامون .

     گذشته هامون ... ! آخ که چقدر دلم براشون تنگ شده . برای تک تک لحظه ها و

     ثانیه هاش ٬ برای تک تک اتفاق های تلخ و شیرینش ٬ دعوا ها و آشتی کردن هامون ٬

     خنده هامون ٬ شوخی های تو .

     نمی تونم پرنده . نمی تونم به خودم بقبولونم که راه من و تو از هم جدا شده .

     جادۀ زندگی من از یه طرف و جادۀ زندگی تو از یه طرف دیگه . من می خواستم همه جا

     با تو باشم . چرا نمیشه ؟ ‌چرا نشد ؟!

     همیشه با خودم فکر می کنم اگه تو برگردی ٬ من یه عالمه حرف واسه گفتن دارم  

     آخه همۀ حرف ها رو که نمیشه نوشت . بعضی هاش رو حتما باید گفت .

     اما حالا چند وقتی میشه که دیگه مطمئن شدم که بر نمی گردی . سخته ... برایم 

     خیلی سخته که تو رو ...

     (بذار جمله ام ناتموم بمونه . دوست ندارم تمومش کنم .)

    

     *( گفتم جاده یاد جاده خاکی افتادم . یادته چقدر سر این کلمه می خندیدیم ؟ راستی بالاخره آسفالتش کردی یا

      هنوز خاکی مونده ؟! )*

    

شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦
 

                                                       نامه های خط خطی

     خدایا ! می دانی که همۀ این هفته داشتم به دیدنت فکر می کردم . به اینکه کاشکی

     دیدنی بودی . همه اش از خودم می پرسیدم: آیا هیچکس وجود دارد که چنین آرزویی

     داشته باشد؟ و همین جا بود که کشف مهمی کردم .

     خیلی ذوق زده شدم وقتی فهمیدم حضرت موسی هم مثل من دلش می خواسته

     تو را ببیند . سورۀ اعراف را خواندم ٬ آیۀ ۱۴۳ را . چقدر من این آیۀ را دوست دارم:

     موسی به وعده گاه ما آمد . خدا با او سخن گفت . موسی گفت: خدایا خودت را به من

     نشان بده !

     اما خدایا ! بعد از این سوال حضرت موسی ٬ تو جواب خیلی سختی به او دادی . گفتی:

     مرا هرگز نمی بینی . تو به حضرت موسی گفتی:‌ به آن کوه بنگر ! اگر در جای خود

     استوار ماند ٬ تو هم مرا خواهی دید .

     اما ادامۀ‌ آیه برای من خیلی ترسناک بود:‌ چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد ٬

     کوه را خُرد کرد و موسی بیهوش افتاد . چون به هوش آمد ٬ گفت: تو منزهی .

     به تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم .

     خدایا دیگر دلم نمی خواهد سوالم را تکرار کنم . می ترسم بر چیزی تجلی کنی .

     فکر نمی کنم که طاقت این چیزها را داشته باشم .

     آیا هیچ وقت دلت خواسته خدا را ببینی؟ به نظر تو چه راهی برای دیدن خدا وجود دارد؟

     به گفتگوی خدا و موسی بیشتر فکر کن . اگر تو جای موسی بودی به خدا چه

     می گفتی؟   

                                                                                * نامه های خط خطی اثر: عرفان نظرآهاری *