.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦
 
                                                       نامه های خط خطی

     او اول و آخر و ظاهر و باطن است . (حدید/۳)

     خدایا ! نیستی ٬ کجایی ؟‌ آخه چرا همیشه قایم می شوی ؟ چی می شد اگر

     دیدنی بودی ؟‌ آن وقت همه باور می کردند که هستی . آن وقت شاید همه مؤمن

     می شدند . این طوری که خیلی بهتر بود .

     اما انگار تو دوست داری مخفی باشی . دوست داری همه دنبالت بگردند . شاید

     برای همین است که اسمت باطن است . اما می دانی تعجب من از چیست ؟‌

     از اینکه هر وقت می گویند هو الباطن ٬ هو الظاهر هم می گویند . خدایا مگر می شود 

     که تو هم باشی و هم نباشی . هم همه جا باشی ٬ هم هیچ حا نباشی .

     خدایا به اینجاها که می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم .

     خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی !

     تا حالا اتفاقی برایت پیش آمده که خدا را در آن حس کنی ؟ حضورش را لمس کنی و

     رد پای روشنش را ببینی و بگویی: خدایا ! با اینکه نیستی ٬ با اینکه به نظر نمی آیی ٬

     اما چقدر هستی ! چقدر معلومی ! چقدر واضح و مشخصی !

     یک کمی فکر کن ٬ یادت که اومد ماجرا را برایمان بنویس . برای خودِ خدا هم بنویس .

                                                                                   * نامه های خط خطی اثر: عرفان نظرآهاری *

دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
 

     كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد . رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت :

     تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت . نهالی رنجور و كوچک كنار راه‌ ايستاده

    ‌ بود . مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت : چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن

     و درخت‌ زير لب‌ گفت : ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی .

     كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی ، همين‌جاست .

     مسافر رفت‌ و گفت : يک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند ، پاهايش‌ در گِل‌ است ،

     او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت : اما من‌ جست‌وجو

     را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی نخواهد ديد ٬ جز آن‌ كه‌ بايد .

     مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت ، هزار سال‌ پر خم‌ و پيچ ،

     هزار سال بالا و پست . مسافر بازگشت . رنجور و نااميد . خدا را نيافته‌ بود ،

     اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود . به‌ ابتدای جاده‌ رسيد . جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌

     بود . درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود . زير سايه‌اش‌ نشست‌

     تا لختی‌ بياسايد . مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد . اما درخت‌ او را می‌شناخت .

     درخت‌ گفت : سلام‌ مسافر ، در كوله‌ات‌ چه‌ داری ، مرا هم‌ ميهمان‌ كن . مسافر گفت :

     بالا بلند تنومندم ، شرمنده‌ام ، كوله‌ام‌ خالی است‌ و هيچ‌ چيز ندارم . درخت‌ گفت :

     چه‌ خوب ، وقتی هيچ‌ چيز نداری ، همه‌ چيز داری . اما آن‌ روز كه‌ می رفتی ،

     در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتی ، غرور كمترينش‌ بود ، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت . حالا در

     كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت .

     دست‌ های مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم ‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت :

     هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای ، اين‌ همه‌ يافتی! درخت‌ گفت : زيرا تو در

     جاده‌ رفتی و من‌ در خودم !