.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦
 

      پرنده ... !

     این روزها هر کاری می کنم تا فکرت از سرم بیرون بره ٬‌ نمیره که نمیره !

     لحظه لحظۀ عیدهایی که با هم بودیم داره از جلوی چشمهام می گذره .

     همون روزهایی که من از چند هفته جلوتر برای رسیدنشون روز شماری می کردم .

     همشون از اولین روز تا آخرین روز داره برام تکرار میشه . شب بیدار موندن هامون تا دیر وقت

     با بقیه بچه ها و شوخی ها و خنده هامون ٬ گردش و پیک نیک رفتن هامون ٬ گریه های من

     روز آخر موقع برگشتن و تمام شدن تعطیلات ٬ همه و همه فقط خاطراتش باقی مونده .

     اون موقع ٬ اون لحظه ها ٬ تک تکشون برای من یه دنیا شادی با خودش داشت ٬

     یه شادی وصف نشدنی که حاضر نبودم و نیستم با هیچ چیزی عوضشون کنم .

     اما حالا این چهارمین عیدی هست که من به جای روز شماری فقط می تونم دست هامو

     به دعا بردارم  تا حداقل توی عید فقط بتونم ببینمت ... !

     خیلی دوست دارم بدونم تو این چند سال تو چی کار می کردی ؟‌ از نبودنم خوشحال بودی

     یا ناراحت ؟ ‌یا شاید هم اصلا برایت اهمیتی نداشته !

     تمام ذوق و شوق من از تعطیلات عید برای رفتن به اون خونه قدیمی آقاجون توی اون

     شهر کوچیک ٬ بودن با تو بود اما حالا وقتی یادم میاد که حتی اگر با تو هم اونجا باشم

     باید رفتار سرد و بی اهمیتت رو ببینم ٬ دیگه روز شماری و یا دعا کردن برای اومدن

     به اونجا برایم خیلی بی معنی میشه ...

دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
 

     برای تو ٬ پرنده ...

     بعضی وقت ها ٬ ما آدم ها کارهایی می کنیم و زمانی می فهمیم اشتباه بوده که از اون

     لحظه سال ها گذشته و جز پشیمونی چیزی نمی مونه . حالا یکی ازاین آدم ها منم !

     وقتی گفتی داری از دانشگاه اخراج میشی ٬ ساعت ها شاید هم روزهای متوالی

     با خدا صحبت کردم ٬ گریه کردم ٬ دعا کردم تا مشکلی برایت پیش نیاد چون خودم رو مسبب

     این اتفاق می دونستم و وقتی خبر خوشی شنیدم به همون اندازه دعا کردن 

     از خدا تشکر کردم .

     یک سال بعد زمانی که فهمیدم می خوای کنکور کارشناسی بدی ٬ به دلیل اینکه

     با خودت رابطه ای نداشتم اینقدر اخبار رو گوش دادم تا بفهمم کنکور چه روزی هست

     و شب کنکورت ٬ باز هم برایت دعا کردم ٬ نماز خوندم ٬ این بار از ته دل دعا کردم و

     وقتی روز عاشورای همون سال جواب دعاهایم رو گرفتم با خوندن نماز شکر خواستم

     بیشتر از خدا تشکر کرده باشم . می دونم قبولی تو فقط به خاطر دعای من نبوده

     و چیزی که بیشتر از همه این وسط سهم داشته تلاش بیش از حد خودت بود که گهگاهی

     خبرهایش رو می شنیدم اما برای من که از خدای مهربونم ٬ کسی که توی این چند سال

     هیچ وقت تنهایم نگذاشت ٬ خواسته بودم این اتفاقات بیفته یک شادی خاص داشت .

     این ها رو هیچ وقت به هیچ کسی نگفتم حتی آنهایی که می دونن بین من و تو چه گذشته .

     حالا از همه این اتفاق ها چند سال گذشته و من تازه می فهمم که اشتباه کردم . کاش

     هیچ وقت برایت دعا نکرده بودم تا همون دانشگاه رفتن ها و آشنایی های جدید

     تو رو از من نگیره ... !