.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
 

     چند سال پیش توی یه روز مثل امروز که بهش میگن ولنتاین ٬ من پرنده ام رو توی

     پیچ یه سوءتفاهم یا شاید دره بدشانسی ها و نامردی های روزگار گم کردم .

     پرنده ام حالا اسیر شده ٬ پرواز یادش رفته . تروخدا اگه پیداش کردین بهش پرواز رو

      یاد بدین و دعا کنین که برگرده . من دارم از دوریش نابود میشم ٬‌ من خیلی دلم برایش

     تنگ شده . بهش بگین که من منتظرشم . بهش راه  رو  یاد بدین تا برگرده ...

    

     پرنده ام ٬ خوبم ٬ مهربونم !

     وقتی نوشتم ٬ وقتی وبلاگ رو ساختم ٬ همش منتظر لحظه ای بودم که بعد از چند ماه

     تنهایی نوشتن توی وبلاگ ٬ تو اونو پیدا می کنی ٬ بر می گردی و بعد من و تو ٬‌ دوتایی باهم

     وبلاگ رو ادامه میدیم . تو وبلاگ رو پیدا کردی اما حالا این دومین ولنتاینی که گذشته و من

     همچنان دارم تنهایی می نویسم . نمی دونم ! شاید باید تا ابد تنهایی این وبلاگ رو

     بنویسم و فقط اسم تو توی اون باشه نه وجودت ... !

     از اون ولنتاینی که برای من فقط یه خاطرۀ بد محسوب میشه ٬ تا امروز چند سال گذشته

     و من تمام این روزها رو تنها بودم . نمی خواستم یا بهتر بگم ٬ نمی تونستم با کسی 

     غیر از تو لحظه هام رو بگذرونم . من با وجود تو خوشحالم نه دیگری ... ! 

     تو هنوز هم برای من ML هستی . (معنی ML که هنوز یادته؟)

چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
 

     باز هم برای تو پرنده !

     بچگی کردیم ٬ قبول . ولی چرا من به تنهایی باید تاوان اشتباه بچگیمون رو پس بدم ؟

     مگه با هم شروع نکردیم ؟ مگه نمی خواستیم تا آخرش با هم باشیم ؟‌

     پس حالا کجایی ؟ چرا تنهام گذاشتی ؟

     پرنده دارم تنهایی توی تمام غصه هام دست و پا می زنم . واقعا تا این حد برایت

     بی اهمیت شدم که نمی آیی نجاتم بدی ؟

    نه...! اصلا نجات هم نمی خوام ! بذار غرق بشم و راحت ... شاید این آخرین آرزوم باشه .

     کاش بدونم هنوز میای و وبلاگ رو می بینی تا دلم به وجودت توی ویلاگ خوش باشه .

     تمام زندگی من به همین کاش گفتن ها خوش شده ... کاش برگردی ... کاش ...

     دلم یه گریه می خواد ٬ یه گریۀ درست و حسابی ٬ از اون ها که کل صورت آدم

     خیس میشه ٬ از اون ها که با تمام وجود خودت رو ٬ بغضت رو خالی می کنی .

     دلم می خواد این بغضی که الان توی گلوم هست با یه تلنگر بشکنه و ...

     

    درد من حصار برکه نیست ٬

             درد من زیستن با ماهیانی است که تصویری از دریا در ذهنشان جایی ندارد ...

چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
 

                                                     نامه های خط خطی

     آیا به شتر نگاه نمی کنند که چگونه آفریده شده ؟ و به آسمان که چطور برافراشته

     شده ؟ و به کوه ها که چگونه برپاداشته شده ؟‌و به زمین که چطور گسترده

     شده است ؟ (غاشیه/۲۰-۱۷)

     ما یک باغچه کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است . هر روز نگاهش می کنم

     و به او فکر می کنم . به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند .

     فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد ؟

     هر وقت برگ هایش می ریزد ، تو دلم می گویم : دیگر تمام شد ، مُرد . اما هر سال

     خدایا ! تو دوباره برگ های تازه به درخت می دهی و جوانه توی دست هایش

     می گذاری . شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است . گل های قرمزٍ قرمز .

     ذوق می کنم و می گویم: خدایا تو معرکه ای !

     گل های قرمز که انار می شود ، من همین طور می مانم که آخر چطوری ؟

     خدایا ! آخر تو چطوری از هیچ چیز ، همه چیز درست می کنی ؟ کنار باغچه می نشینم 

     یک مشت خاک بر می دارم و می گویم : آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید ؟

     شیرینی و قیافۀ قشنگش از کجا ؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو ،

     این همه طعم !

     خدایا ! به یادت می افتم حتی با دیدن دانه های سرخ انار .

     بار دیگر چشم باز کن و نگاه کن . (ملک/۴)

     خیلی وقت ها خدا آدم ها را دعوت می کند به نگاه کردن . ولی حیف که ما آدم ها

     خوب نگاه کردن را بلد نیستیم . ما ذوق زده نمی شویم . تعجب نمی کنیم و اصلا 

     حواسمان نیست که خدا همین جاهاست . لای همین ابرها ٬ روی همین ثانیه ها . 

     تو چی ؟ تو چه جوری نگاه می کنی ؟ ‌تا حالا شده که با دیدن چیزی ٬ مثلا یک درخت ٬

     یک پرنده یا یک منظره ٬ آنقدر تعجب کنی و لذت ببری که بگویی خدا تو واقعا

     فوق العاده ای ! می توانی بگویی کی و کجا این اتفاق برایت افتاده ؟

                                                                                   * نامه های خط خطی اثر: عرفان نظرآهاری *