.::پرندۀ آزاد::.
"در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳
 

 

     امروز روز آخر سرنوشت من و توئه، تو رو میگم پرنده!

     امروز روز آزادی تو با یکی دیگه است، امروز روز جشن ازدواج توئه ...

     نوشتن برام سخته، اشکام توی چشمام حلقه زده، تمام روزهامون داره تند تند توی این اشکای جمع شده

     مثل فیلم میگذره،

     اشکام نمیذاره خوب ببینمشون، همه چی تاره، همه چی مبهمه، فقط اشکام نیست که باعث تار بودن

     فیلم شده،

     گذشت سال ها هم تارشون کرده، آخه دقیقا 10 سال از سال های جداییمون میگذره.

     اون موقع من یه دختر 17 ساله بودم و تو یه پسر 21 ساله، حالا من یه خانم متاهل 27 ساله هستم و

     تو یک آقای متاهل 31 ساله ...

     کی فکرشو می کرد آخر اون عشق آتشین ما، این جدایی سرد باشه ؟!

     فقط موندم توی حکمت خدا، اینکه سال ازدواج هردومون توی یک سال و با فاصله ی چند ماه بود.

     نمی دونم چند ساعت دیگه، توی شادترین شب زندگیت من تو چه حالیم؟! نمی دونم ...

      سخته ... خیلی سخته ... دیدن دستت تو دست یکی دیگه، موقع ورودت به سالن و ...

     امیدوارم بتونم مثل همه بخندم ...

     از ته دلم، با تمام وجودم برات آرزوی خوشبختی می کنم.

 

      اینارو اینجا نوشتم تا سرنوشت خودمو پرنده رو هم کنار تمام دلتنگی های نوشته شده قبل، ثبت کرده باشم.

پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

 

     داره عوض میشه، داره جدید میشه، زندگیم ... زندگیت ... زندگیمون ...

     کودکی رو باید بذاریم توی صندوق و یه صندوق بزرگتر برای دلامون باز کنیم.

     یه جای جدید برای آدم جدید، توی همون دل قدیمی !

     من بودن هام ! داره تموم میشه،

     من بودن هات ! داره تموم میشه.

     دارم ما میشم، داری ما میشی، داریم ما میشیم ... فقط من و تو ...

     پرنده، خاطرات غصه های دور، وبلاگ و وبلاگ نویسی ...

                                                 خداحافظ ...


      شاید هیچ وقت، شاید همین جا، شاید جایی دیگر ...

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
 

 

     یک سال گذشت !

     یک سال از لحظه ای که پا گذاشتی توی لحظه هام، توی تنهای هام،

     توی من بودن هام تا ما بشیم، گذشت.

     اومدی، موندی و همیشگی شدی ...

     کلمات برای اون غوغایی که از شادی وجودت توی دلم هست، کم آوردن!

     فقط بدون که الان خوشحالترین توی دنیا ، منم.

     عزیزترینم، دوست داشتنی ترینم، تا ابد هستم، تا ابد باش ... لبخند

سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

 

     چقدر لحظه ها زود گذر شدن!

     امروز بیست روزه که یه تابستونه دیگه هم تموم شده!

     با تموم شدنش یاد وقتایی افتادم که از همه تابستونا متنفر بودم.

     ولی امسال فرق داشت، امسال بعد از پنج یا شش سال (نمی دونم، دیگه حسابش

     از دستم در رفته چون خیلی وقته که گذشته برام مهم نیست.) اولین تابستونی بود

     که با همه تابستونا فرق داشت.

     توی این تابستون، تو بودی و یه دنیا عشق و دوست داشتن و آرامش و شادی ... لبخند

     اگه پرنده نبود، اگه رفتنش نبود، اگه اون آدم مزخرف با کارهای مزخرف تر از خودش نبود،

     الان تو و بودن هات و تمام خوبی هات لمس شدنی نبود. لبخند

     دارم به حکمت کارهات فکر می کنم خدا ...

     به شاکی بودن های اون موقعم و شاکر بودن های حالام ...

     ممنون خدا ماچ

شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
 

      انگار همین دیروز بود که می خواستی به دنیا بیای و کار روزانۀ منو داداش بزرگه شده بود 

     دعوا و شرط بندی سر اینکه تو دختری با پسر؟!

     و آخر هم اون شد برندۀ این دعوا، و تو شدی یه پسر تپل سفید فوق العاده سنگین ماچ 

     که ما دو تا  کلی خود کشی می کردیم تا بتونیم پنج دقیقه تو بغلمون نگهت داریم و راه بریم! 

     از باهوشی و شیطنت زیاد، خیلی زودتر از وقت نرمال شروع به حرف زدن کردی و

     راه افتادی. البته راه که نه ! یکی باید دنبالت می دویید تا تورو بگیره!خنده 

     با شیرین زبونیات بزرگ شدی، مهدکودک رفتی و وقتی ازت می پرسیدیم اسم دوستات چیه؟

     هرچی اسم دختر بود واسمون ردیف می کردی.خنده 

     رسیدی کلاس اول، همه واسه ته تغاری کلی ذوق داشتیمو دوربین به دست 

     با دبدبه و کبکبه بردیمت مدرسه.  قیافت با اون کوله پشتی صورتی که هم قد خودت بود

     و اصرار کردی بودی تا حتما همون واست خریده، بشه هنوز یادمه. لبخند 

     کلاس اول ها و دوم ها و سوم ها تموم شد و تو همون ته تغاریه شیطون و باهوش

     و دوست داشتنی باقی موندی و آنقدر بزرگ شدی که حالا می خوای بری دانشگاه! تعجب 

     دارم به این فکر می کنم که تو کی اینقدر شدی؟ کی بزرگ شدی؟

     تویی که بیشتر از همه همدم تنهایی هام تو خونه بودی ...  

     تویی از شدت وابستگی که بهت پیدا کردم، وقتایی که با مدرسه می رفتی مسافرت

     دق می کردم تا برگردی ...

     تویی که برام هم خواهر بودی تا باهات دردودل کنم و حتی بعضی وقت ها مشورت،

     هم داداش کوچولویی که باید تو نبود مامان مراقبش می بودم.

     بزرگ شدنتو، دانشگاه رفتنتو، گذر زمانو باورم نمیشه!

     زود گذشت ... خیلی خیلی زود ...

    بچه که هیچ، نوه ات هم که به دنیا بیاد، همیشه داداچی کوچوله خودم می مونی ماچنیشخند